دیشب اخرای شب رفتم اشپزخونه ...چراغ هال هم خاموش بود ...تازهداشتم اب میخوردم یهو متی عین جن از مبل بلند شد گفت دالیییی :| تا نیمساعت داشتم سکسکه میکردم :| کامل رد داده ...حوصله هم نداشتم دیگه خودشهم ترسیده بود الان بزنمش :| گفتم مریضی عزیزم؟؟میگه فکر کردم منو دیدی :|گفتم ندیدمت :| میگه گفتما چرا محل ندادی رفتی :| بش میگم دیروزچه عجب دنبالم نیفتادی :| میگه رفتم سر قرار ...طول کشید ... گفتم بسلامتی :|کیه این دختر بدبخت ؟؟ میگه نمیدونم نیومد سر قرار که :| دو ساعت میخشدم نیومد برگشتم خونه :| گفتم خب خدا باهاش یار بوده :| میگه شوخی کردم :|تو فکر کن دختری باشه منو از دست بده سر قرارش نیاد :| شب بخیر دادمو اومدم اتاقم :| اخرشم نفهمیدم کجا بود ولی پیداست پشت بوته ها بوده :|
برچسب:
نویسنده: غزل عباسیان
تاريخ: چهارشنبه
10 اسفند
1401 ساعت: 19:18